علامت تجاری منشور

منشور

مکانیسم جستجو در منشور استفاده از کلیدواژه ها است.
با وارد کردن یک حرف از کلیدواژه در محل جستجو، فهرستی از کلیدواژه ها برای انتخاب دقیق و بازیابی اطلاعات در اختیار جستجوکننده قرار می گیرد.

شب آماتور

نویسنده: جک لندن

ادبیات کلاسیک

پسرک آسانسور چی آگاهانه لبخندی به خود زد. وقتی او دخترک را بالا می برد دید که چشمانش می درخشد و گونه هایش سرخ است. قفس کوچک او با سرخی و طراوت اشتیاق سرکوب شده دختر کاملا" گرم شده بود. و حالا، در مسیر برگشت مثل یخچال بود. درخشندگی و رنگ ها رفته بود. دختر اخم کرده بود و آن چه پسرک می توانست از چشم های او ببیند سرد و به رنگ خاکستری فولاد بود. آه، او این علائم را می شناخت، آری می شناخت. او یک ناظر بود و آن را هم می دانست، و روزی روزگاری که به اندازه کافی بزرگ می شد می خواست خبرنگار شود، حتما". و در عین حال گذشت زندگی را در بالا و پائین آمدن های آسانسورش در 18 طبقه مطالعه می کرد. او با دلسوزی در را برایش گشود و رفتن مصممانه او را به خیابان مشاهده کرد.

قدرتی در طرز ایستادن او بود که از زادگاهش ناشی می شد و نه از سنگفرش خیابان های شهر. اما این قدرت به مفهومی ظریف تر از حس عادی، و شاید بتوان گفت یک ظرافت شدید بود که احساس مردانگی می داد بدون آن که از احساس زنانگی چیزی کم کرده باشد. اون حکایت از وراثت جویندگان و مبارزان می کرد، از مردمی که سر سختانه با دل و جان کار کردند، از ارواحی که از گذشته مبهم بیرون آمدند و او را ساختند و به یک عملگرا تبدیل کردند.

اما او کمی عصبانی و خیلی آزرده بود. "می توانم حدس بزنم به من چه خواهید گفت." ویراستار با مهربانی اما قاطعانه مقدمه طولانی او را در مصاحبه ای که مدت ها مشتاقانه در انتظارش بود قطع کرده بود. او ادامه داده بود: " و شما به اندازه کافی به من گفته اید" (دختر ضمن آن که به تازه ترین مطالب گفتگویش ادامه می داد، به سنگدلی او مطمئن بود). او ادامه داد: " شما هیچ کار خبرنگاری انجام نداده اید. شما تمرین ندیده اید، فاقد نظم و انضباطید، و برای شکل گیری چکش نخورده هستید. شما آموزش دبیرستان دیده اید و احتمالا" آن را با دوره دبیرستان یا کالج به پایان رسانده اید. در زبان انگلیسی خوب بوده اید. دوستانتان به شما گفته اند چقدرهوشمندانه می نویسید، چقدر زیبا، و غیره و غیره. فکر می کنید می توانید کار خبرنگاری انجام دهید و از من می خواهید شما را سر کار بگذارم. خوب، متأسفم، اما هیچ جای خالی وجود ندارد. اگر می دانستید چقدر شلوغ است ..."

دختر به نوبه خود حرف او راقطع کرد: "اما اگر جای خالی وجود ندارد آن هایی که این جا هستند چگونه وارد شدند؟ من چگونه باید نشان دهم که شایسته ملحق شدن هستم؟"

پاسخ مختصر این بود: "آن ها نشان دادند ضروری هستند. خودت را لازم نشان بده."

"اما اگر این شانس به من داده نشود چگونه می توانم؟"

"شانست را ایجاد کن."

"اما چگونه؟ دختر اصرار کرده بود و در عین حال در دل می پنداشت که او آدمی غیر منطقی است.

مرد با قاطعیت گفت: "چگونه؟ این کار توست، نه من." و به نشانه ختم مصاحبه بلند شد. "خانم عزیز جوان، باید به شما بگویم که این هفته 18 بانوی جوان مشتاق دیگر اینجا بوده اند و من وقت ندارم به هرکدام از آن ها بگویم که چگونه. کاری که من در این روزنامه انجام می دهم اصلا" معلمی یک مدرسه روزنامه نگاری نیست."

دختر اتومبیلی را که قصد خروج داشت گرفت و قبل از آن که از آن پیاده شود این گفتگو را بارها و بارها به دقت مرور کرد. "اما چگونه؟" او همان طور که از پله های سه طبقه بالامی رفت تا به اتاقی که خود و خواهرش در آن مجردی زندگی می کردند برسد با خودش تکرار می کرد، "اما چگونه؟" و او همچنان به مطرح کردن سوال ادامه می داد، چون خون مصمم اسکاتلندی، گرچه غالبا" از خاک اسکاتلند حذف شده، اما هنوز در او قوی بود. و علاوه براین، لازم بود که یاد بگیرد چگونه. خواهرش و او از یک شهر داخلی به این شهر آمده بودند تا راهشان را در دنیا پیدا کنند. جان وایمن صاحب زمین های بی ثمر فراوانی بود. موسسات تجاری مصیبت بار بر جریب ها از زمین او تحمیل شده بودند و دو دختر او، ادنا و لتی، را مجبور کرده بودند برای خودشان کاری کنند. یک سال معلمی مدرسه و مطالعه شبانه تندنویسی و تایپ پروژه شهری آن ها را تبدیل به سرمایه کرده بود و آن ها را مناسب معامله کرده بود، که آن معامله هم همه چیز به جز موفقیت از آب درآمده بود. بنظر می رسید شهر پر از تند نویسان و تایپیست های بی تجربه است، و آن ها چیزی جز بی تجربگیشان ندارند که ارائه کنند. هدف پنهان ادنا خبرنگاری بود اما در ابتدای کار برای منشی گری برنامه ریزی کرده بود تا فرصت و محلی داشته باشد که در آن تصمیم بگیرد کجا و در چه زمینه ای از روزنامه نگاری دست به کار شود. اما موقعیت شغل منشی گری نه برای لتی و نه برای خود او فراهم نشده بود و روز به روز اندوخته آن ها بتدریج کاهش می یافت، اگرچه اجاره اتاق طبق معمول باقی مانده بود و بخاری با ولع سیری ناپذیر زغال سنگ مصرف می کرد و اینک اندکی از ذخیره آن ها باقی مانده بود.

لتی گفت: "ماکس ایروین این جاست. او یک روزنامه نگار با شهرت ملی است. اد، برو و او را ببین. او چون و چندش را می داند و می تواند به تو بگوید چگونه."

ادنا اعتراض کرد: "اما من او را نمی شناسم."

"نه بیشتر از ویراستاری که امروز دیدی."

ادنا قاضی مآبانه و کشیده گفت: "ب-ل-ه، اما اون فرق دارد."

لتی او را تشویق کرد" هیچ فرقی با مردان و زنان غریبه ای که یاد گرفته ای با آن ها مصاحبه کنی ندارد."

ادنا اعتراف کرد: "من به این چشم به آن نگاه نکردم. درست است. بین مصاحبه با آقای ماکس برای پاره ای از مقالات و مصاحبه با آقای ماکس برای خودم چه فرقی وجود دارد؟ این یک تمرین هم هست. می روم و او را در راهنما پیدا می کنم."

یک لحظه بعد با قاطعیت اعلام کرد: "لتی، من می دانم که اگر این فرصت به من داده شود می توانم بنویسم. من حس می کنم که احساس آن را دارم، می فهمی منظورم چیست."

و لتی می دانست و سرش را به علامت تصدیق تکان داد و به آرامی پرسید: " کنجکاوم بدانم او چطوری است؟"

ادنا او را مطمئن ساخت: "من دنبال آن می روم که این را پیدا کنم، و ظرف 48 ساعت ترا با خبر خواهم کرد."

لتی کف زد. " عالی است! این روحیه روزنامه نگاری است! بیست و چهار ساعتش کن و به تمام معنی بی نقص هستی!"

او اظهاراتش را در باره مساله خودش به ماکس ایروین، خبرنگار معروف جنگ و روزنامه نگار رزم دیده این گونه به پایان رساند: "و بسیار متاسفم از این که مزاحم شما شده ام."

او با تکان نهی آمیز دستش جواب داد: "به هیچ وجه. اگر شما صحبتت را نکنی، چه کسی قرار است آن را برای شما بکند؟ حالا من معضل شما را دقیقا" درک می کنم. شما می خواهید روزنامه نگار شوید، می خوا هید فورا" مشغول کار شوید، و هیچ تجربه قبلی نداشته اید. پس در وهله اول، آیا هیچ جاذبه ای دارید؟ در شهر یک دوجین افرادی هستند که یک ردیف از آن ها می تواند وسیله رسیدن به نتایج مطلوب باشد،برای مثال، سناتور لانگ بریج، کلاز اینسکیپ تاجر عمده اتومبیل، و لین، و مک کزنی. به هر حال شما می توانید بسته به توانائیتان ایستادگی کنید و یا سقوط کنید. او مکث کرد و سپس خاموش شد .

ادنا نومیدانه پاسخ داد: "مطمئن هستم که هیچ کدام از آن ها رانمی شناسم."

"لازم نیست. آیا کسی را می شناسی که آن ها را بشناسد؟ یا کسی که شخص دیگری را می شناسد که آن ها را می شناسد؟"

ادنا سرش را تکان داد.

او باگشاده روئی ادامه داد: "پس ما باید در باره چیز دیگری فکر کنیم. شما باید خودتان کاری بکنید. بگذارید ببینم."

او مکث کرد و با چشمان بسته و پیشانی چین افتاده برای لحظه ای فکر کرد. ادنا او را تماشا می کرد و مشتاقانه برانداز می کرد که ناگهان چشمان آبیش با یک بشکن باز شد و صورتش شاد شد.

"پیدا کردم! اما نه، یک دقیقه صبرکن."

و حالا نوبت او بود که برای یک دقیقه ادنا را برانداز کند. و انقدر او را برانداز کرد که احساس کرد گونه هایش زیر نگاه خیره او سرخ شده است.

او به طور ابهام آمیزی گفت: "فکر می کنم شما این کار را بکنید، اگر چه باید ببینیم. اون مهارت های شما را نشان خواهد داد. علاوه بر این، اون ادعای بهتری از تمام نامه های سناتور ها و تاجران عمده جهان برای افراد اینتلیجنسر خواهد بود. کاری که باید بکنی انجام شب آماتور در لوپس است."

چون پیشنهادش هیچ مفهومی برای ادنا نداشت او گفت: " من - من درست نمی فهمم، لوپس چیست؟ و شب آماتور چیست؟"

"فراموش کردم که گفتید از داخل شهر هستید. اما اگر قدرت خبر نگاری دارید چه بهتر. این اولین برداشت خواهد بود و اولین برداشت ها همیشه بی طرفانه، بی غرضانه، تازه، و روشن خواهد بود. لوپس در کناره شهر نزدیک پارک،- یک محل تغییر مسیر است. در آن جا راه آهنی است که از جاهای خوش منظره می گذرد، یک سرسره آبی، یک دسته کنسرت، یک تئاتر، حیوانات وحشی، فیلم های سینمایی، و غیره و غیره. مردم عادی به آن جا می روند که حیوانات را ببینند و لذت ببرند و عده ای دیگر به آن جا می روند تا از تماشای مردم عادی که لذت می برند، لذت ببرند. کاری دموکراتیک، تنفسی در هوای تازه، و شادمانی، این همان لوپس (حلقه ها) است."

"اما تئاتر چیزی است که به شما مربوط می شود. یک واریته است، یک نمایش بعد از دیگری است -- شعبده بازان، بند بازان، شگفتی هایی با لاستیک های مفصل دار، رقصندگان آتش، خوانندگان آهنگ های عامه پسند، خوانندگان، مقلدان خانم ها، تک نوازان احساساتی، و غیره و غیره. این افراد بازیکنان حرفه ای هستند و زندگی خود را از این راه می گذرانند. بسیاری ازآن ها حقوق عالی دریافت می کنند. برخی از آن ها بازیکنان سیار آزادند و هر وقت جای خالی پیدا کنند در اوبرمان، اورفئوس، الکاتراز، لوور و غیره و غیره بازی می کنند. دیگران سیرک سراسر کشور را خیلی خوب پوشش می دهند. مرحله جالبی از زندگی، و حقوقش آنقدر زیاد هست که بسیاری از مشتاقان را به خود جذب کند."

"حالا مدیریت لوپس در کوشش خود برای کسب محبوبیت، برنامه ای را به نام " شب آماتور" تدارک دیده است، یعنی دوبار در هفته، بعداز این که حرفه ای ها نقششان را ایفا کردند صحنه در اختیار آماتورهای مشتاق گذاشته می شود. تماشاچیان می مانند که انتقاد کنند. مردم داور هنر می شوند - یا فکر می کنند داورند، که یکی است؛ و پول خودش را در می آورد و خیلی هم موجب خشنودی می شود. شب آماتور یک طرح درآمد زا برای مدیریت است."

"و اما نکته ای که در باره شب آماتور باید خوب به خاطر داشته باشید این است که این آماتورها واقعا" آماتور نیستند. برای اجرای نقششان به آن ها مزد پرداخت می شود. در بهترین حالت، ممکن است به آن ها آماتورهای حرفه ای گفته شود. منطقی به نظر می رسد که مدیریت نمی تواند مردم را وادار کند تماشاچیان گسترده ای برای هیچ باشند و در چنین مواردی تماشا چیان قطعا" خیلی عصبانی می شوند. اون برای تماشاچیان یک تفریح عالی است. اما چیزی که تو باید انجام دهی و مطمئن باشی نیاز به اعصاب قوی دارد، این است که بروی و ترتیب دو نوبت (فکر می کنم شب چهارشنبه و شنبه) برنامه را بدهی، دو برنامه خود را اجرا کنی و گزارش آن را برای روز نامه ساندی اینتلیجنسر بنویسی."

ادنا به لرزه درآمد: "اما-- اما--من--من" و در صدایش نشانه نا امیدی و اشک موج می زد

او با مهربانی گفت: "می دانم، چیز دیگری انتظار داشتی، چیزی متفاوت، چیزی بهتر. همه ما در ابتدا چنین هستیم . اما دریادار نیروی دریایی ملکه را به خاطر بیاور که زمین را جارو می کرد و دسته درب بزرگ جلو را جلا می داد. یا باید با مشقات کار آموزی روبرو شوی و یا همین حالا کار را ترک کنی. چه می گویی؟

لحن غیر منتظره ای که با آن خواستار تصمیم گیریش شد ه بود ادنا را از جا پراند. همان طور که تلو تلو می خورد می توانست سایه نومیدی را که داشت چهره اش را تیره می کرد ببیند.

او با لحنی امید وار کننده اضافه کرد: "این باید تا حدودی یک امتحان به حساب آید. امتحانی سخت، اما چه بهتر. حالا وقتش است. آیا حاضری؟"

ادنا با صدای ضعیفی گفت: "سعی می کنم." و در همین حال از صراحت، غیرمنتظره بودن و عجول بودن مردانی که قرار بود با آن ها تماس داشته باشد یادداشت برمی داشت.

"خوب است. چرا، چون زمانی که من شروع به این کار کردم، غم انگیز ترین و جانکاه ترین جزئیات قابل تصور را داشتم. و پس از آن، برای یک مدت خسته کننده، من در جریان کارهای پلیس و دادگاه های طلاق بودم. اما همه پایان خوبی داشت و بنفعم بود. شما خوش شانس تری که کارت را از روز نامه ساندی شروع می کنی. خیلی عالی نیست. چه اهمیتی دارد؟ انجامش بده. مهارتت را نشان بده، و برای کار بهتر، سطح بالاتر، و حقوق بهتر دعوت خواهی شد. پس حالا امروز بعداز ظهر به لوپس برو و مشغول شو تا دو برنامه ات را اجرا کنی."

ادنا با شک و تردید پرسید: "من چه برنامه هایی را می توانم اجرا کنم؟"

"اجرا کنی؟ آسان است. می توانی آواز بخوانی؟ مهم نیست، لازم نیست بخوانی. جیغ بکش، هرکاری که می توانی بکن -- برای همین است که به تو پول می دهند، سرگرم کنی، هنر بد نشان بده تا جمعیت دادو فریاد کند. و وقتی برنامه ات را اجرا می کنی کسی را به عنوان ندیمه همراهت ببر. از هیچ کس نترس. رک حرف بزن. بین آماتورهایی که منتظر نوبتشان هستند حرکت کن، سعی کن از آن ها حرف بکشی، آن ها را مطالعه کن و در مغزت از آن ها عکس بگیر. جو را درک کن، رنگ را، رنگ قوی را، خیلی زیاد. تمام تلاشت را بکن و به کنه آن، به ماهیت و اهمیت آن پی ببر. این به چه معنی است؟ پیدا کن به چه معنی است. به همین دلیل تو آن جا هستی. و این همان چیزی است که خوانندگان ساندی اینتلیجنسر می خواهند بدانند. از لحاظ سبکت موجز باش، عبارت های قوی استفاده کن، به هیبت فردی با هوش باش، واقعا" با هوش. از تکرار مکررات و حرف های پیش پا افتاده پرهیز کن. گزینش را تمرین کن. چیز های بر جسته را محکم بچسب، بقیه را رها کن، و تصاویر را خواهی داشت. آن تصاویر را در قالب کلمات نقاشی کن و اینتلیجنسر تو را استخدام خواهد کرد. چند شماره گذشته نشریه را گیر بیاور و داستان ویژه ساندی اینتلیجنسر را مطالعه کن. همه ی آن رادر بند اول به عنوان تبلیغ مطلب بیان کن، و در محتوا دوباره آن را باز گو کن. سپس مطلب تندی را در انتها قرار بده، به طوری که اگر جمعیت زیاد بود بتوانند از هر کجا مطلب را قطع کرده ای، دوباره آن را از سر بگیرند تا داستان دوباره شکل بگیرد. خب، کافی است. بقیه را خودت مطالعه کن."

آن ها هر دو بپا خاستند. ادنا به خاطر شور و شوق او و با جملات سریع و تکانه دارش، و پر از چیز های زیادی که می خواست سریعا" بداند، اختیارش را کاملا" از دست داده بود.

"و دوشیزه وایمن، اگر بلند پروازید، به خاطرداشته باشید که هدف و غایت روزنامه نگاری، مقاله ویژه نیست. از این الگوی رفتاری بی فایده پرهیز کنید. مقاله ویژه یک ترفند است. برآن چیره شوید، اما اجازه ندهید بر شما چیره شود. اما چیره شدن بر آن برای شما یک باید است؛ چون اگر نتوانید یاد بگیرید که یک مطلب ویژه را خوب بنویسید هرگز نمی توانید انتظار داشته باشید کار دیگری را بهتر انجام دهید. به طور خلاصه، اگر از من می شنوی همه تلاشت را صرف آن کن، و در عین حال خارج از آن و ماورای آن، خودت باش. و حالا برایت آرزوی موفقیت می کنم."

آن ها به دم در رسیده بودند و داشتند دست می دادند. او تشکرهای ادنا را قطع کرد و گفت: "و یک چیز دیگر. بگذار کپی گزارشت را قبل از آن که تحویل دهی ببینم. ممکن است بتوانم اینجا و آنجای مطلب را روشن تر کنم."

ادنا مدیر لوپس را مردی چاق با گونه های آویزان، ابرو های پر پشت، و معمولا" ظاهری پرخاشگر، با اخمی ناشی از فراموشی در چهره اش و سیگار برگ سیاهی فرو رفته درمیان آن دید. نامش سیمز بود. ادنا یاد گرفته بود، ارنست سیمز.

قبل از این که نیمی از درخواست مختصر ادنا لب های او را ترک کند، مدیر لوپس پرسید: " نوبتت چه کار می کنی؟"

او با بیاد آوردن نصیحت ایروین که رک حرف بزند فورا" جواب داد: "تک خوانی سوپرانوی خیال انگیز."

آقای سیمز که به سختی منت گذاشت تا نگاهی به او بیندازد ، پرسید: "اسمت چیه؟"

ادنا مکث کرد. او آنقدر سریع وارد ماجرا شده بود که به هیچ وجه پرسیدن نامش را پیش بینی نکرده بود.

او بی صبرانه فریاد زد: "هر نامی؟ نام صحنه؟"

ادنا بدون نقشه قبلی اختراع کرد: "نان بلاینه". "بله بلاینه، همین است."

او آن را در یک دفتر یادداشت نوشت. " بسیار خوب. نوبت شما چهار شنبه و یکشنبه است."

ادنا پرسید: "چقدر می گیرم؟"

"برای هر نوبت دو و نیم. دو نوبت پنج. زمان پرداخت، اولین دوشنبه بعد از نوبت دوم است." و بدون تعارف ساده "روز به خیر" پشتش را به او کرد و در روزنامه ای که قبل از آمدن ادنا مشغول خواندنش بود غرق شد.

ادنا اوایل عصر چهارشنبه آمد، لتی همراهش بود و در یک سبد تاشو لباسهایش بود --کاری ساده. شال گردنی پشمی که از زن رختشور قرض گرفته بود، دامنی مندرس و رنگ و رو رفته که از پیشخدمت زن قرض گرفته بود ، و کلاه گیسی خاکستری که از لباس فروش برای شبی بیست و پنج سنت اجاره کرده بود یک دست لباس او را کامل می کرد؛ چون ادنا می خواست پیر زنی ایرلندی باشد که بعد از سر گردانی پسرش آواز های غمگین و نومیدانه می خواند.

گرچه آن ها زود آمده بودند اما همه چیز در جوش و خروش بود. برنامه اصلی در حال اجرا بود، نوازندگان می نواختند و تماشاچیان گاه به گاه کف می زدند. ازدحام آماتورها مانع انجام کارها در پشت صحنه شده بود، راهرو ها، اتاق های تعویض لباس و کلاه گیس شلوغ بود و همه را مجبور می کرد راه یکدیگر را سد کنند. این بخصوص برای حرفه ای ها، که خود را شایسته طبقه بالاتری می دانستند و رفتارشان نسبت به طبقه پائین تر آماتورها با تکبر و حتی خشونت همراه بود، ناخوشایند بود. و ادنا با زورگویی و با آرنج کنارزدن و هل دادن راه را باز می کرد و در حالی که نومیدانه به سبدش چسبیده بود و دنبال یک اتاق تعویض لباس می گشت، از همه جریان یادداشت برمی داشت. بالاخره یک اتاق تعویض لباس پیدا کرد که با سه خانم آماتور دیگر پر شده بود و داشتند با سر و صدا ی زیاد و صدایی بلند آرایش می کردند و در مورد تنها آینه آن جا مشاجره می نمودند. آرایش خود او انقدر ساده بود که خیلی سریع انجام شد و او آن سه خانم را مادام که به سبب قضاوت در باره او آتش بس موقت داده بودند، ترک کرد. لتی شانه به شانه او راه می رفت. آن ها با صبر و حوصله و پشتکار موفق به یافتن گوشه ای در یک طرف صحنه که مشرف بر آن بود، شدند.

مرد کوچک اندام سیه چرده ای، چابک و پرنشاط، با کتی دنباله دار و کلاهی بر سر، با قدم های ظریف و پر ادا و اطوار دور و بر صحنه مشغول رقص والس بود و با صدایی کمی نازک چیزی ظاهرا" حزن انگیز در باره کسی یا چیزی می خواند. همان طور که صدای ضعیفش به انتهای خط ها رسید یک زن هیکل دار با انبوهی از موهای بور با فشاری بی ادبانه از کنار ادنا گذشت انگشتان پای او را به شدت لگد کرد و او را با تحقیر به سویی هل داد.

او همان طور که می گذشت با خشم و لحنی تمسخر آمیز گفت: " آماتور تمام عیار!" و لحظه بعد روی صحنه بود، با مهربانی و وقار به تماشاچیان تعظیم کرد درحالی که مرد کوچک اندام سیه چرده به طور افراط آمیزی روی پنجه های پایش می چرخید.

"سلام، دخترا!"

این سلام که با نوازش صوتی بی نظیری درهر جزئش در کنار گوش او ادا شد، باعث شد ادنا کمی از جای خود بپرد. مردی جوان با صورت گرد و اصلاح کرده با نیت پاک داشت به او لبخند می زد. آرایش او به سادگی مناسب گرپ گرپ کردن یک ابله روی صحنه بود، اگرچه یک سبیل اجتناب ناپذیر غایب بود.

او با پیش بینی سؤالی که در چشمان ادنا بود و با تکان دادن وسیله زینتی که در دستش بود توضیح داد: "آه، یک دقیقه هم طول نمی کشد که به من سیلی بزنند،" و بیشتر توضیح داد که: "آن ها آدم را شیرین تر می کنند." و سپس پرسید: "نوبت تو چیست؟"

ادنا سعی کرد بدون مقدمه و با آرامش جواب دهد: "سوپرانو -- عاطفی."

او فورا" پرسید: "برای چه این کار را می کنی؟"

ادنا پاسخ داد: "برای سرگرمی؛ چه چیز دیگری؟"

"من به محض این که چشمم به تو افتاد تو را برای آن واجد شرایط دیدم. تو که برای روزنامه کار نمی کنی، می کنی؟"

ادنا گریز جویانه پاسخ داد: "من هرگز در عمرم جز یک ویراستار را ملاقات نکرده ام و من، او -- خب، ما نتوانستیم باهم خوب کنار بیائیم."

"به دنبال کار بودی؟"

ادنا با بی اعتنایی سرش را تکان داد، اگرچه در باطن نگران بود و چاره جویی می کرد که صحبت را عوض کند.

"او چه گفت؟"

"که در حال حاضر هیجده دختر دیگر این هفته آن جا بوده اند."

"جواب سردی دادند، نه؟" مرد صورت گرد جوان خندید و روی رانش زد. " می بینی، ما به نوعی شک برانگیز هستیم. روزنامه ساندی می خواهد برنامه شب آماتور را برشته در بسته کوچک خوبی بسته بندی کند و مدیر آن را به این صورت نمی بیند و از فکر آن چشمانش پر از وحشت و اضطراب می شود.

ادنا پرسید: "و نقش شما چیست؟"

"کی؟ من؟ اوه، من امشب نقش ولگرد را بازی می کنم. می دانید، اسم من چارلی ولش است."

ادنا احساس کرد که او با گفتن نامش می خواهد وارستگی کامل خود را به او منتقل کند، اما بهترین کاری که ادنا توانست انجام دهد این بود که مودبانه بگوید: "آه، راست می گویید؟"

ادنا می خواست به نا امیدی آزار دهنده ای که در صورت چارلی ظاهر شده بود بخندد، اما سرگرمیش را مخفی کرد.

چارلی با تشر گفت: "بیا، حالا. نمی توانی این جا بایستی و به من بگویی هرگزدر باره چارلی ولش نشنیده ای؟ خب، تو باید جوان باشی. چرا، چون من تنها و تنها آماتور این کار هستم. مطمئنا" تو باید مرا دیده باشی. من همه جا هستم. من می توانستم یک حرفه ای باشم اما با انجام آماتور نان بهتری در می آورم."

ادنا پرسید: "اما منظورت از تنها چیست. می خواهم یاد بگیرم."

چارلی ولش مودبانه گفت: "حتما"، من تو را راهنمایی می کنم. تنها یعنی آدمی بی همتا، شخصی که نقشی را بهتر از همه افراد دیگر بازی می کند. او یگانه است، متوجه شدی؟"

و ادنا فهمید.

او ادامه داد: "برای کسب اطلاعات در مورد این کسب و کار، به من توجه کن. من تنها آماتور همه فن حریفم. امشب من در نقش ولگرد یک بلوف می زنم. بلوف زدن سخت تر از نمایش واقعی آن است، اما این نمایش است، آماتور است، هنر است، می فهمی؟ من همه کار می کنم، از متکلم وحده بودن تا خوانندگی و رقص دسته جمعی و کمدین هلندی بودن. بله، من چارلی ولش هستم، یگانه چارلی ولش."

و به این ترتیب، در حالی که مرد لاغر سیه چرده و زن موبور هیکل دار با آهنگ خوش روی صحنه چهچه می زدند و سایر حرفه ای ها به دنبال آن ها نقش خود را ایفا می کردند، چارلی ولش با دادن اطلاعات متفرقه فراوان و زائد آنقدر ادنا را مطلع کرده بود تا او آن ها را برای ساندی اینتلیجنسر ذخیره کند.

چارلی ناگهان گفت: "خب، کثافت، حضرت آقا دنبال شما می گردند. شما اولین نفر در لیست هستید. به سرو صدا اهمیت ندهید. فقط برنامه خودتان را مثل یک خانم تمام کنید."

در آن لحظه بود که ادنا احساس کرد جاه طلبی خبرنگاریش او را رها کرده است. از این آرزو ی غالب که جای دیگری باشد آگاه بود. اما مدیر صحنه، مثل یک دیو، مانع عقب نشینی او شد. او می توانست قطعه آغازین آوازش را که از ارکستر در فضا پیچیده بود و سرو صدای جمعیت را که به سکوت پیش بینی شده ای تبدیل شده بود، بشنود.

لتی با فشردن دست ادنا در گوشش زمزمه کرد: "شروع کن،" و از سوی دیگر صدای آمرانه چارلی ولش آمد که می گفت: "عقب نشینی نکن!"

اما بنظر می رسید که پاهایش در زمین فرو رفته، و او با ناتوانی به صحنه متحرکی تکیه داد. ارکستر دوباره شروع کرد و از میان جمعیت تک صدایی با تمایز شگفت انگیز شروع به خواندن کرد. "ای پازل تصویری، دایه کجاست!"

با موجی از خنده، از متلک استقبال شد و ادنا عقب کشید. اما دست قوی مدیر روی شانه او فرود آمد و با فشاری قوی او را به طرف صحنه هل داد. دست و بازوی او کاملا" به نمایش گذاشته شد، و تماشاچیان، با درک این موقعیت، با صدای بلند اشتیاق خود را اعلام کردند. ارکستر با هیاهوی زیاد خفه شد و ادنا توانست کشیده شدن آرشه ها بر روی ویلن را، ظاهرا" بدون صدا، ببیند. برای ادنا غیر ممکن بود که به موقع برنامه اش را شروع کند، و همان طور که بی صبرانه منتظر بود، دست ها به کمر و گوش ها آماده موسیقی، جمعیت دوباره شل کرد (ترفندی مورد علاقه، که ادنا بعدا" فهمید، برای گیج کردن آماتور به منظور ممانعت او از شنیدن ارکستر می باشد).

اما ادنا به زودی حضور ذهنش را پیدا کرد. او از کله سر تا نوک پا، از موج عظیم خنده و چهره های تحریف شده از شادی، غریو خنده ای که بلند تر و بلند تر می شد، آگاه شد. سپس خون اسکاتلندی او منجمد شد و عصبانی گشت. ارکستر سخت کوش ولی خاموش به او سر نخی داد. او شروع به جنباندن لب هایش کرد، دست هایش را به جلو دراز کرد و بدنش را تکان داد، مثل این که واقعا" دارد می خواند. سرو صدای جمعیت در تلاش برای شنیدن صدای او دو برابر شد اما او به آرامی به پانتومیمش ادامه داد. به نظر می رسید که این برای مدتی زیاد ادامه یافت، وقتی تماشاچیان که از مسخره بازی خود خسته شده بودند ناگهان سر و صدا را متوقف کردند و متوجه نمایش صامتی که او اجرا می کرد شدند. برای لحظه ای همه جا ساکت بود، به جز ارکستر. لب های او بدون هیچ صدایی حرکت می کرد و حالا تماشا چیان فهمیده بودند که گول خورده اند و ناگهان از نو آغاز کردند، این بار با کف زدن واقعی برای اذعان به پیروزی او. ادنا آن را به عنوان لحظه ای شاد برای خروجش انتخاب کرد و با یک تعظیم و به عقب رفتن، در خارج از صحنه در آغوش لتی افتاده بود.

بدترین لحظات گذشته بود و او بقیه شب را میان آماتورها و حرفه ای ها پس و پیش می رفت، صحبت می کرد، گوش می داد، تماشا می کرد، و می خواست مقصود آن ها را بفهمد و از همه آن ها در ذهنش یادداشت بر می داشت. چارلی ولش خود را مرشد و فرشته نجات او می دانست و چنان وظیفه محول شده خودش را اجرا می کرد که وقتی همه چیز تمام شد ادنا احساس کرد که برای نوشتن مقاله اش کاملا" آماده است. اما برنامه این بود که دو نوبت نمایش اجرا کند و شهامت مادریش او را وامی داشت که طبق آن عمل کند. علاوه براین، در فاصله این روزها احساسات ناپایداری داشت که نیاز به تأیید داشت؛ بنابر این، او روز شنبه، با لتی و سبد تاشویش دوباره برگشت.

به نظر می رسید مدیر منتظر اوست، و ادنا وقتی اولین بار او را دید احساس راحتی کرد. مدیر باعجله آمد و به او خوش آمد گفت و با احترام تعظیم کرد که به طور مسخره آمیزی مغایر با رفتار دیو مانند پیشینش بود و همان طور که تعظیم می کرد ادنا از بالای شانه هایش چارلی ولش را دید که عمدا"چشمک می زد.

اما تعجب تازه شروع شده بود. مدیر از ادنا تقاضا کرد او را به خواهرش معرفی کند. با هر دوی آن ها گپ سرگرم کننده ای زد و خیلی زیاد و مشتاقانه کوشید تا خوشایند به نظر آید. او تا آن حد پیشرفت که علیرغم حسادت توصیف ناپذیر سه خانم آماتور آشنایی قبلیش، به ادنا اتاق مخصوصی برای تعویض لباس داد. ادنا متحیر بود و این معما برایش حل نشد تا وقتی که چارلی ولش را در راهرو دید.

چارلی به او سلام کرد. "نگرانی وجود ندارد،نه؟ همه چیز خوب پیش می رود."

ادنا شادمانه لبخند زد.

"فکر می کنم شما مطمئنا" خبرنگار هستید. من وقتی مدیر را می بینم که خودش را شیرین و خوشایند جلوه می دهد تقریبا" حدس می زنم. حالا صادقانه بگوئید، این شغل شماست، نیست؟

ادنا خود را به کوچه علی چپ زد و گفت: "من درباره تجربه ام با ویراستاران به شما گفتم. حالا صادقانه می گویم، و آن وقت هم صادقانه گفتم

اما چارلی ولش منحصر به فرد، سرش را با شک و تردید تکان داد و گفت: " نه این که ذره ای اهمیت می دهم. و در صورتی که هستید، فقط به من اطلاعاتی بدهید، اطلاعات درست، تبلیغات خوب، می فهمید. و اگر نیستید، چرا به هر حال خوب هستید و مشکلی ندارید. شما از طبقه ما نیستید. این واضح است."

ادناپس از نوبتش، که این بار با اعصاب مبارزی قدیمی کارش را انجام داده بود، مدیر به خواسته اش باز گشت و بعد از گفتن چیزهای خوب و به طور کلی خوش رفتاریش، به نکته اصلی رسید.

او با کنایه گفت: "امید وارم با ما خوب رفتار کنید. کاری را که برای ما منصفانه است انجام دهید، و چیزهایی مشابه آن؟"

ادنا معصومانه جواب داد: "اوه، شما نمی توانید مرا متقاعد کنید یک دور دیگر برنامه اجرا کنم . می دانم که فکر می کردید قبول می کنم و این که شما مرا می خواهید، اما من به هیچ وجه نمی توانم."

مدیر با رفتاری کمی مرعوبانه گفت: "شما می دانید منظورم چیست."

ادنا با پا فشاری گفت: "واقعا" نمی دانم. این واریته هم -- بیش از حد اعصاب را می فرساید، دست کم اعصاب مرا."

مدیر که حالا متعجب و مردد بنظر می رسید از طرح بیشتر مساله خودداری کرد. اما صبح روز دوشنبه که ادنا به دفتر او آمد تا دستمزدش را برای دو نوبت اجرا دریافت کند، این مدیر بود که ادنا را به تعجب وا داشت.

"شما باید دچار اشتباه شده باشید." او با چرب زبانی به دروغ گفت: "من یادم می آید که در مورد پرداخت کرایه اتومبیلتان چیزی گفته ام. می دانید، ما همیشه این کار را می کنیم اما هرگز، هرگز به آماتورها دستمزد نمی دهیم. این شور و نشاط و جلوه کل کار را از بین می برد. نه، چارلی ولش شما را فریب می داد. او برای اجراهایش هیچ چیز دریافت نمی کند. به هیچ آماتوری پرداخت نمی شود. این عقیده پرداخت مضحک است. به هر حال، این پنجاه سنت است. می تواند کرایه اتومبیل خواهرت را هم بپردازد. و خیلی مودبانه گفت: "از جانب لوپس اجازه دهید از اهدای خدمات محبت آمیز و موفق شما تشکر کنم."

آن روز بعد از ظهر، درست بنا به وعده ای که به ماکس ایروین داده بود، نسخه ماشین شده اش را به دست او داد. و موقعی که او آن را مرور می کرد گهگاهی سرش را تکان می داد و توالی سریعی از اظهار نظرهای ستایش آمیزش را ادامه می داد: "خوب است!-- همین!-- درست خودش است!-- از نظر روانشناسی کاملا"درست است!-- منظور همین است! شما آن را درک کرده ای!-- عالی است!-- کمی این جا را خطا رفته ای، اما مهم نیست - این قدرتمند است! --قوی است !-- واضح است! مجسم می کند! مجسم می کند! --عالی است! -- عالی ترین است!"

و وقتی به انتهای صفحه آخر رسید، دستش را دراز کرد: " دوشیزه وایمن عزیز، به شما تبریک می گویم. باید بگویم که شما فراتر از انتظارات من رفته اید، به طور کلی باید بگویم عالی بود. شما یک روزنامه نگار هستید، روزنامه نگاری فطری. شما آن را درک کرده اید و مطمئن هستید که پیشرفت می کنید. اینتلیجنسر آن را در نظر می گیرد و از شما خوشش خواهد آمد. آن ها باید شما را استخدام کنند. اگر نکنند روزنامه های دیگر شما را استخدام خواهند کرد."

لحظه ای بعد صورتش جدی شد و پرسید: "اما این چیست؟ شما در باره دستمزدی که برای اجرایتان دریافت کرده اید چیزی نگفته اید، و اون یکی از نکات گزارش ویژه است. اگر یادتان باشد من آن را صریحا" ذکر کردم."

وقتی ادنا ماجرا را توضیح داد او سرش را با تهدید تکان داد و گفت: "کافی نیست. شما باید حتما" آن پول را به نحوی بگیری. بگذار ببینم. بگذار یک لحظه فکر کنم."

ادنا گفت: " مهم نیست، آقای ایروین. من به اندازه کافی شما را اذیت کرده ام. خواهش می کنم اجازه دهید من از تلفن شما استفاده کنم. من آقای سیمز را دوباره امتحان خواهم کرد."

آقای ایروین صندلی کنار میزش را ترک کرد و ادنا گوشی را برداشت و وقتی ارتباط برقرار شد شروع کرد. "چارلی ولش مریض است، چی؟ نه من چارلی ولش نیستم. چارلی ولش مریض است و خواهرش می خواهد بداند آیا امروز بعد از ظهر می تواند بیاید و دستمزدش را برای او بگیرد؟"

صدای برگشتی صدای آشنای مدیر بود، خشک و خشن. "به خواهر چارلی ولش بگو ئید که او امروز صبح این جا بود و دستمزدش را گرفت."

ادنا ادامه داد: "بسیار خوب، حالا بلاینه می خواهد بداند آیا خودش و خواهرش می توانند امروز بعد از ظهر بیایند و دستمزد نان بلاینه را بگیرند؟"

وقتی او گوشی را گذاشت ماکس ایروین با هیجان فریاد زد: "او چه گفت؟ او چه گفت؟"

"که نان بلاینه خیلی برای او زیادی بود و این که او و خواهرش می توانند بیایند و دستمزدش را بگیرند و همچنین آزادی لوپس را."

ماکس، مثل ملاقات قبلی، دم در تشکرهای او را قطع کرد و گفت: "یک چیز دیگر. حالا که مهارت خود را نشان داده اید موجب افتخار خود می دانم که من خودم نامه ای برای شما به افراد اینتلیجنسر بنویسم.