علامت تجاری منشور

منشور

مکانیسم جستجو در منشور استفاده از کلیدواژه ها است.
با وارد کردن یک حرف از کلیدواژه در محل جستجو، فهرستی از کلیدواژه ها برای انتخاب دقیق و بازیابی اطلاعات در اختیار جستجوکننده قرار می گیرد.

داستان کمک به دیگران


در روزگار قدیم پسر بچه ای بنام شانکر بود. که خانواده ای فقیر داشت روزی در حالی که مقداری چوب حمل می کرد از جنگل گذشت. پیرمردی را دید که خیلی گرسنه بود. شانکر می خواست به او مقداری غذا بدهد اما دید که چیزی برای خودش باقی نمی ماند. پس به راهش ادامه داد. در راه آهویی را دیدم خیلی تشنه بود. او می خواست به آهو آب بدهد ولی دید آبی برای خودش باقی نمی ماند پس راهش را به جلو ادامه داد.

سپس مردی را دید که می خواست چادری را نصب کند اما تیرکی برای نصب چادر نداشت. شانکر از او مشکلش را پرسید و به او مقداری چوب داد و مرد در عوض به او مقداری غذا و آب داد. پسرک در برگشت تا به پیرمرد رسید به او غذا و به آهو آب داد. پیرمرد و آهو خیلی خوشحال شدند و شانکر هم از شادی آنها شاد شد و به راهش ادامه داد.

اما روزی شانکر از تپه ای افتاد. او خیلی درد داشت و نمی توانست حرکت کند و هیچ کس در آنجا نبود که به او کمک کند. پیرمردی که پسرک به او قبلا کمک کرده بود او را دید. به سرعت آمد و او را بالا کشید. زخمهای زیادی روی پاهایش ایجاد شده بود. آهویی را شانکر به او آب داده بود زخمهای او را دید و به سرعت به جنگل رفت و برایش مقداری گیاهان دارویی آورد. بعد از مدتی زخم ها بهبود یافتند. همه آنها خوشحال بودند که توانسته اند به یکدیگر کمک کنند.

نتیجه اخلاقی: کمک به دیگران بی جواب نمی ماند.


اصل داستان به زبان انگلیسی