علامت تجاری منشور

منشور

مکانیسم جستجو در منشور استفاده از کلیدواژه ها است.
با وارد کردن یک حرف از کلیدواژه در محل جستجو، فهرستی از کلیدواژه ها برای انتخاب دقیق و بازیابی اطلاعات در اختیار جستجوکننده قرار می گیرد.

داستان دو برادر


تصویر جنگل

نویسنده: لئو تولستوی Leo Tolstoy

دو برادر برای مسافرت با هم برنامه ریزی کردند. ظهر که شد برای استراحت در جنگل دراز کشیدند. وقتی که بیدار شدند سنگی در کنار خودشان دیدند. روی سنگ نوشته هایی بود. سعی کردند که آنچه نوشته شده بود را بخوانند.

روی سنگ نوشته شده بود:" در طلوع آفتاب مستقیم به طرف جنگل بروید. در جنگل رودخانه ای خواهید دید. در عرض رودخانه شنا کنید و به آن طرف رودخانه بروید. آن جا یک خرس ماده و توله هایش را می بینید. باید توله ها را از خرس ماده جدا کنید و از کوه بالا بروید، بدون اینکه به عقب نگاه کنید. در بالای کوه یک خانه را خواهید دید و در آن خانه خوشبختی را خواهید یافت"

وقتی آنها نوشته های روی سنگ را خواندند، برادر کوچکتر گفت:"بیا با هم برویم. ما می توانیم در رودخانه شنا کنیم. توله های خرس را حمل کنیم و به خانه بالای کوه ببریم و هر دو با هم خوشبختی را پیدا کنیم."

برادر بزرگتر گفت: "من به جنگلی که بچه خرس ها آن جا هستند نمی روم پیشنهاد می کنم که تو هم نروی. هیچ کس نمی داند که آن چه روی سنگ نوشته شده درست است یا نه. شاید نوشته مسخره ای باشد. حتی ممکن است که ما آن را درست نخوانده باشیم. اما اگر هم نوشته ها درست باشد تصور کن به جنگل رفتیم و شب شد ما نمی توانیم رودخانه را پیدا کنیم و گم خواهیم شد. اگر هم رودخانه را پیدا کنیم چگونه می خواهیم شنا کنیم؟ ممکن است که رودخانه بزرگ و جریان آب تند باشد. حتی اگر هم بتوانیم در رودخانه شنا کنیم آیا تو فکر می کنی که کار آسانی است که بچه خرس ها را از مادرشان جدا کنیم؟ او ما را می گیرد و بجای یافتن خوشبختی، مجازات خواهیم شد. حتی اگر در گرفتن بچه خرسها موفق شویم، نمی توانیم بدون توقف و استراحت تا بالای کوه برویم و مهمتر از همه اینکه سنگ نمی گوید چه نوع خوشبختی در خانه پیدا خواهیم کرد و ممکن است آن خوشبختی اصلا آن چیزی که ما منتظرش هستیم، نباشد."

برادر جوانتر گفت:"ولی به نظر من تو اشتباه می کنی آنچه که بر روی سنگ نوشته شده و در اینجا گذاشته شده نمی تواند بدون دلیل باشد. همه چیز کاملا روشن است. اولأ، اگر سعی کنیم هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید. ثانیأ، اگر ما این کار را نکنیم، شخص دیگری سنگ نوشته را می خواند و خوشبختی را پیدا می کند و ما آنها را از دست خواهیم داد، ثالثا اگر تو سعی و کوشش نکنی در هیچ کاری در دنیا موفق نمی شوی و رابعأ من نمی خواهم فکر کنم که از چیزی می ترسم."

برادر بزرگتر با گفتن ضرب المثلی پاسخ داد:"در جستجوی خوشبختی بزرگ ممکن است شادی های کوچک را از دست بدهی. به حداقلی که داری راضی باش بدون اینکه بخواهی برای بیشتر داشتن را ریسک کنی و همه چیز را از دست بدهی."

برادر جوانتر جواب داد:"من شنیده ام کسی که از برگها می ترسد نباید به جنگل برود و زیر سنگ آب جریانی ندارد."

برادر جوانتر ترتیب سفر را داد اما برادر بزرگتر نرفت. برادر جوانتر به طرف جنگل رفت، سپس رودخانه را پیدا کرد، در عرض آن شنا کرد و در آن طرف رودخانه خرس ماده در خواب عمیقی بود. او بچه خرسها را برداشت و از کوه بالا رفت بدون اینکه به عقبش نگاه کند. وقتی به قله کوه رسید مردم آمدند و او را با یک کالسکه به شهر بردند، جایی که مردم او را پادشاه خودشان کردند.

او به مدت 5 سال حکومت کرد در سال ششم، پادشاهی دیگر که از او قویتر بود بر علیه او جنگید و شهر را تصرف کرد و او مجبور به فرار شد.

دوباره، برادر جوان سرگردان شد. روزی به خانه برادر بزرگترش رفت. برادر بزرگتر در دهکده ای زندگی می کرد و زندگیش در حد متوسط بود. دو برادر با دیدن یکدیگر شادی کردند و از اتفاقاتی که برایشان افتاده بود صحبت کردند. برادر بزرگتر گفت، " می بینی، اینجا من به آرامی و خوبی زندگی کردم. در حالی که تو پادشاه شده بودی و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتی.

برادر جوانتر جواب داد: "من از رفتن به جنگل و به بالای کوه تاسف نمی خورم. ممکن است که الان چیزی نداشته باشم اما همیشه می توانم بعضی چیزها را بیاد بیاورم در صورتی که تو اصلا خاطره ای نداری"

www.populationme.com